|
عادت ندارم نا امید بشم ناراحت بشم و عقب بکشم می دونی تصمیم دارم عالی باشم، تو کارم، تو زندگیم. تصمیم دارم طوری زندگی کنم که اگه روزی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم به خودم افتخار کنم... خدایا کمکم کن. کمکمون کن. تو رو گم نکنیم. طوری زندگی کنیم که تو بهمون افتخار کنی...
خدایا کنارمون باش هر لحظه و هرجا دلم برات تنگ شده
روزگار عجیبیه! یادمه دوره کارشناسی که بودم یک استاد داشتیم همه ازش شاکی بودن یادمه مهم ترین چیزی که من رو ازش خیلی شاکی می کرد غیر از افتضاح درس دادنش و رفتار خب نسبتا بدش این بود که وقتی تکلیف یا فایلی براش میل می کردی و قرار بود که حتما جواب بده که میل رسیده به یک حرف a در جواب اکتفا می کرد!! البته من یک دانشجوی فوق العاده عادی بودم و توقع بیش از این هم نداشتم اما بلاخره از یک استاد کلاس کاری بالاتری انتظار می رفت! نه متشکرمی! نه گرفتمی! فقط در حد اینکه پیغام خالی بودن متن میل رو نبینه! حالا چی شد یکهو یادش افتادم؟ هیچی امروز در کمال تعجب دیدم در فیس بوک Add ام کرده! خیلی پیشرفت کرده نه؟ از چهار فصل فصل اول و آخر تموم شده. دو فصل وسط مونده! پیشنهاد پروژه ندارم. اوضاع خاصی داره این روزها. همچین که می شی جزء آدم بزرگها دردسرهات هم یکهو بزرگتر می شن. و نگرانی ها. در کنار اون مدیریت کردن بعضی توقعها سخت می شه. یک جمله خوندم امروز..فکر کنم توصیف حال منه. بعضی اوقات اونقدر مغرور می شی که متوجه نمیشی بخش اعظمی از شکستهات به خاطر غرورته. فکر می کنم من مغرور شدم به خودم. به خاطر همینه الان وضعم اینطوری شده. این قدر به هم ریخته. می دونی چی اذیت می کنه؟ اینکه تو جلسه راجع به موضوع کاری تو حرف بشه و هرکی یک حرف مفتی بزنه اما تو نتونی جواب بدی. می شه صدتا توجیه کردا! مثلا من شرایطم خاصه و ذهنم مرتب نیست و از این حرفها! اما این چیزی رو عوض نمی کنه. همش نمی شه امیدوار بود وضع بهتر می شه که! بعضی وقتها باید با کتک وضع رو بهتر کرد! فکر کنم الان از همون وقتهاست. جالبه ها! سعی می کنه سر از همه کار آدم در بیاره! راجع به همه چیز مشورت می خواد و راهنمایی! بعد که راجع به اسم وبلاگ ازم کمک می خواد و من سعی می کنم کمک کنم یکهو می گه: صمیمی شدی! می خوای اسم وبلاگم رو بگم؟! دوست دارم بگم صدسال هم زندگی کنم اون قدر بیکار نمیشم که مزخرفات تو رو بخونم!! اما نمی گم. عوضش از قصد سر به سرش می گذارم! ناراحت می شه! این هم علامت مازوخیزم در من!
اوه خیلی وقت شده ها ؟
هستم هنوز! اما بیشتر حرفهام می شه زوایای خصوصی زندگیم که دوست ندارم بنویسم. برای باقی اتفاقها هم، تازه شدم عین آدم بزرگها! وقت ندارم!
دوهفته پیش دفتر کوهنوردی اولین برنامه اش رو اجرا کرد. یکی از دخترها کشته شد. ارشد زبان 87. توی دره بودن سنگ از اون بالا ریخته بود، خورده بود تو سرش و این بیچاره جا به جا....
اینطوریه که زندگی آدمیزاد به هیچی بند نیست.
دیگه عرض شود سمینارم رو هم ارائه دادم. الان با تنبلی شدیدی دارممستندات می نویسم! تنبل السلطنه هستم این روزها! من هم باید مثل این سایت HPC Wire هر هفته یک مقاله ی Week In Review بدم! تا بفهمم در زندگیم دارم چه می کنم!
تاریخ عروسی معلوم شد. سالن گرفتیم! و البته جالبتر از اون لباس! لباسم هم معلوم شد!
می دونی سخته. یکم سخته. شایدم بیشتر از یکم! توکل به خدا.
سلام :) باز هم من، با کمی تاخیر من از دو روز پیش متاهلم راستی :) خب فرق داره... این که مال کسی هستی و کسی مال توه... می گذری از خودت و می گذره از خودش و دو تایی با هم یک ما تشکیل می دین. جالب اینجاست که با کمال میل این کار رو انجام می دی... خدایا یک لحظه هم ما رو به حال خودمون وا مگذار، کمکون کن بهترین خودمون باشیم و هر روز بهتر از دیروز...
توی آشپزخونه نشستم پشت میز.. و نگاهت می کنم. ایستادی پشت به من و کار می کنی...فکر کنم داری چایی دم می کنی... "همیشه همه چیز باید مرتب و منظم باشد، هر لحظه ممکن است ما مورد حمله ی مهمانهای ناخوانده واقع شویم!..." می دونم سر همین داستان تا حالا چه قدر از دست من حرص خوردی، من که در کمال خونسردی دنبال نظم در بی نظمی می گردم... لازم نیست فکر کنم تا یادم بیاد چه قدر مهمترین و کلیدی ترین آدم در زندگی من بودی تا حالا. چه طور در لحظه های حساس راهنماییم کردی و کنارم بودی، به وقتش بهم تشر زدی و دعوام کردی.. یا حتی وقتی ناراحت بودم باهام از ناراحتیم گریه کردی... من اما می دونم که می تونستم خیلی برات بهتر باشم. کمتر نگرانت کنم. بیشتر کنارت باشم، کمکت باشم و... دوتا آدم هستیم دیگه، در نسبت مادر و دختری به این دنیا اومدیم. همه ی مادرها اینطورین؟ نه نیستن. می دونم تو همه ی شرایط سنگ تموم گذاشتی... می دونم توی زندگیت سختی کشیدی... می دونم مهروبونی کردی و نامهربونی دیدی.. می دونم تحمل کردی. من اگه بودم...شاید همه رو بیچاره کرده بودم... توی آشپزخونه نشستم پشت میز.. و نگاهت می کنم. ایستادی پشت به من و کار می کنی... نگاهت می کنم، یک دنیا محبت توی چشام جمع می شه... حالا من به خاطر تغییر وضعیت زندگیم ناخوداگاه بیشتر فکر می کنم، به دوتا آدمی که من رو به اینجا رسوندن که هستم.. حالا، حالا که با آدمی همراه شدم که فکر کردن بهش امید به آینده رو توی قلب وذهنم بیدار می کنه... دوست دارم بهت بگم... من اینجام، کنار تو، کنار بابا، همیشه، برای هر لحظه ای بخوای، نه برای جبران گذشته ها، که جبران شدنی نیست. برای اینکه با همه ی وجودم می خوام که با آرامش خاطر و آسودگی زندگی کنی... ما اینجاییم، هردومون، کنار شما پدر مادرهامون، که ما رو با همه ی تلاش محبتتون به اینجا رسوندین. دستمون رو تو دست هم گذاشتین و دعای خیرتون همراهمون کردین. کنارتون هستیم، همیشه، برای هر لحظه ای که خواستین. نه برای جبران گذشته ها که زحمات بی دریغتون جبران شدنی نیست. برای اینکه حس می کنیم شماها از گنج های مهم زندگی ما هستین... خدایا هزاران هزار بار شکر بابت این همه نعمت های بزرگ که از شمارش خارجه...
وااااااااااااااااااااااااای آلان اینقدر محکم خوردم به سقف که ناگفتنی ست!!!!! یعنی هیچ کلمه ای نمی تونه حس من رو توصیف کنه!!!! یعنی من الان یک ماه و خورده ای کارم گیر کرده به کامپایل یک برنامه ی فورترن!! هر چی باهاش ور می رفتم درست نمی شد. هر چی کامپایلر در جهان اختراع شده بود – که البته مجانی در اینترنت بود!! – استفاده کردم... نمی شد! کامپایل نمی شد! ارورهای عجایب می داد! حالا الان فهمیدم چرا سه خط کد کامپایل نمی شد!!! (سحر! عمرا بتونی باور کنی!) تب! باید اول خط تب می زدم!!!! همون Tab روی کیبوردها! و چون مال من چندتا Space بود، کامپایل نمی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! خداااااااااااااااااااااااااااا! علم درپیت بیخود سرکاری! بی مزه! کامپایلر خنگ کودن! زبان برنامه نویسی گروه سنی الف! مزخرف! ببندن و درش رو هم تخته کنن خلاص! یکی نیست بگه آخه زبونی که یک IDE حسابی درست و درمون نداره رو چه به کاربردی شدن. اصلا همین که کامپایلر خنگش کامندیه تا تهش معلومه دیگه! ( البته دروغ چرا اینتل یک کامپایلر داده که به vs می چسبه ولی من چون رو لینوکس هم باید پیاده کنم تو ویندوز هم با کامندیش کار می کنم.) تحلیل گر نحوی که من توی ترم پنج دانشگاه نوشتم از این باهوش تر بود فکر کن!!! یک ماهه من عللاف یک Tab ام! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. پ.ن: امروز هم یک ماهیگی مونه و هم یک هفتگی مون. یک ماه از پنج شنبه ساعت ۵ و یک هفته از علنی شدن... مبارکمون باشه. :) ایشالله هر روز بهتر تر از دیروز....
نه دیگه اینطوری هم که نمی شه! آخه می دونین چی شده؟ این امتحانی که گند زدم و یک حس خیلی بدی بهم می ده چون به شدت مرتبط با کار پروژه ام بود. حتی اگه نیوفتم و با یک 12 یا 13 هی پاسش کنم باز هم بده. چون دوست دارم کارم بی عیب باشه و بی عیب بودن کارم با گرفتن 12 و 13 در درس الگوریتم های موازی همچین بفهمی نفهمی زیر سوال می ره. از طرفی با خودم می گم که چی؟! کجای عالم اینطوریه که آدمها در راه رسیدن به هدفی یک جاده صاف رو بگیرن برن؟! خب حالا فرضا هم این در کارنامه ی کاری من در ابعاد یک افتضاح باشه که چی؟ مگه هر جا آدم یک شکستی خورد یا در شرایط بدی قرار گرفت باید بکشه کنار و بیخیال شه؟ اصلا فرض کنیم آره خیلی بده و در راه ادامه تحصیلم مشکل سازه خب حالا تو این شرایط چی کار کنم خوبه؟! همین طور هی بشیم فکر کنم که وای چی می شه و چه قدر بد می شه؟! خب دیگه! مزیت نوشتن همینه! آدم می خونه بعد به خودش می گه! ای ای! دختر! به خودت بیا! ول کن! این خراب شد؟ به جهنم! بشین یک پروژه در بیار فک همه رو بیار پایین! تو که تبحر داری در این زمینه! مگه اینکه دیگه خودت رو قبول نداشته باشی. اما خب این هم دلیل بر توقف نمی شه. حتی اگه به اندازه کافی خوب نیستی به اندازه ی توانت خوب باش! این رو که می تونی! لا اقل در حد خودت تلاش کن. مگه اینکه تنبلی حاد گرفته باشی! که دیگه این درمون نداره دیگه! شرمنده! چون اصولا بدون تلاش چیزی بدست نمی یاد. هیچ کس هم نمی یاد ناز آدم رو بکشه موفقیت رو کف دست آدم بگذاره. هر طور راحتی، می خوای باید تلاش کنی براش،نخواستن هم نداریم!
سلام سلام امتحانام تموم شد، چه تمام شدنی!! مسلمان نشنود کافر نبیند! هی هی! تقصیر خودم بود. می دونستم این درس پوست کنه و نمره نمی شه آورد ولی گرفتم. تو طول ترم هم همش دنبال پروژه و سمینار بودم با کلاس این درس رو نخوندم، با آخر ترم خوندن هم نمی شد جمعش کرد... بیخیال نهایتش اینه که می افتم! که از حالا می گم اگه بیوفتم ترم دیگه در کمال پر رویی همین رو می گیرم و 20 می شم! تا کور شود هر آنکه نتواند دید! بلاخره زشته دیگه درس مرتبط با پروژه امه! دیگه عرض شود که سحر خانوم اگر یک بار دیگه داستان های مرتبط با "دیگه هم رو نمی بینیم" اینا بگی از دستت ناراحت شده و در کمال خشونت باهات برخورد می کنم! بقیه اش رو هم که تو وبلاگ خودت گفتم این هم برای محکم کاری. دیگه عرض شود خدمت یگانه عروس گل و بلبل سنبل خودمون که اون حرفی که اون روز زدی باعث شد من این جواب رو لازم بدونم بهت بدم. عزیز دلم هر چی که من بیشتر درگیر این مسئله می شم بیشتر متوجه می شم که تو چه قدر قشنگ و خوب رفتار کردی و چه کار سختی رو انجام دادی... وارد شدن به یک خانواده ی دیگه و عضو اونها شدن، بخش جدا ناپذیرشون شدن، کار ساده ای نیست و تو واقعا خوب از پس این کار براومدی. نگران نباش من با درگیر شدن با این قضیه نه تنها محبتم به تو کم نمیشه و باهات بداخلاق نمی شم بلکه کاملا برعکس! (ببین برا چی با من خشونت می کنی؟! من به این حرف گوش کنی! قبول کن لازم نبود یقه ام رو بگیری :)))))) ) دیگه هیچی دیگه یک مقاله دارم تا 5 مرداد باید بدم یک پروژه که تا آخر مرداد باید بدم. سمینارم رو توی مهر باید بدم. این همه ی برنامه ی کاریم تو 3-4 ماه آینده. دیگه خبری نیست که بتونم در ملا عام اعلام کنم !!!!! پ.ن: خدایا...
حس خوبی دارم. یک حس توام با آرامش. هستم... تا آخرش. توکل به خدا. پ.ن: شلغم باید کاملا پخته و له شده باشه و لاغیر!
سلام! یک چیز با مزه! – البته برا من زیاد با مزه نبود وقتی شنیدم!!- امروز امتحان داشتم. قرار بود Open باشه، Open ما یعنی لپ تاپ و اینترنت آزاد! دیگه داشته باشین آدم تو این شرایط چطوری درس می خونه! استاد اومد با سوالها، بعد ییهویی کاشف به عمل اومد که امتحان Close می باشد!! من فقط اول و آخر برگه ام یکی بود یکی نبود و قصه ی ما به سر رسید رو ننوشته ام! آآآآآآآآ! اینم از کارشناسی ارشد ما که به باد فنا رفت!! یک سوال داده بود که به نظر شما لبه های دانش بشریت در مهندسی نرم افزار کجاست؟ (همون state-of-the art خودمون!) من هم در دو ناحیه لبه تعیین کردم!! که یکی پروژه درسم بود یکی پروژه ی نهاییم! کم بوده بود آخرش تو پرانتز بنویسم : "من! من و هر کاری که من می کنم!! من لب خط مقدم علم در مهندسی نرم افزار ایستاده ام!! اینجا هوا خوب است!" خودم خنده ام گرفته بود از هجویاتی که نوشتم! خلاصه! وجدان و انسانیت اصولا جزء خوراکی جات یا گیاهان یا جانوران موزی نیستند! جاندارانی هستند که باید در زندگی در عمل به کار گرفته شود! من نادمم! فعلا تا اطلاع ثانوی صورت من رو شطرنجی بنمایید! زیاد هم تقصیر خودم نیستا.می تونم طی فرآیندهایی به خودم در همه ی شک و تردید هام حق بدم و کلی هم دلیل و مدرک و توجیه بتراشم که چرا اینجایی ایستادم که الان هستم و چرا نمی تونم تصمیم بگیرم، اما این در اصل قضیه تغییری ایجاد نمی کنه. آآآآآآآآآآ! زیاد فکر کردن خوب نیست! (البته فراموش نکنین اصولا نتونستن راست کار من نیست، شده با کتک کاری حلش می کنم!!) تصور کن یک بوم سفید و یک قلم مو. می خوای تابلوی زندگیت رو نقاشی کنی. این خلاصه ی همه ی زندگی و عمرته! یاد آوری می کنم از درون گهواره تاکنون یک ابسیلون در نقاشی کشیدن استعداد نداشتی! آآآآآآآآآآآآآآ! سخته! خدایا سخته!! خدایا من الان دقیقا اینجام تو الان دقیقا کجایی؟! پ.ن: خب عرض شود که اینجا صمیمت مانعی نداره. به صورت پیش فرض همه پسرخاله دخترخاله هستند!!
|
About![]()
روزهای خوش زندگیم رو اینجا نگه می دارم. Archivesهفته دوم آبان 1388هفته اوّل آبان 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 Links
من تا من |